سلام
این روزها به دیروزهایم فکر میکنم دیروزهایی که خیلی دور نیستند شاید ده سال پیش ..... انگار دیروز بود که ما سه تا رو در روی هم مینشستیم و جدل میکردیم در مورد برخی بیماری ها و تجربه هامان از کشیک را به رخ هم میکشیدیم و گاهی حتی بلوف می زدیم تا دوستیمان را بیشتر به رخ بکشیم ..... و امان از وقتی که بحث بالا می گرفت و من که با دهان باز هاج و واج نگاه می کردم به دو پزشک حریص که برای درمان بیماری و رنج دیگران چه حرصی می خوردند و خودشان را جر و و اجر میکردند .... بیچاره طبابت که باید ماها را تحمل کند که حتی در خیلی از موارد با هم اشتراک که نداریم هیچ .... روشهامان را به داد و بیداد می سپاریم .......
البته نوشته من پر از همان بلوف هایی است که گفتم ولی در طبابت رفاقت حرفی برای گفتن ندارد این تجربه و علم یک نفر است که کار گشاست ....

نظرات ()سلام
١۶ سال پیش تو روزای اول جوونیمون همون وختا که تازه میخواستیم راه و رسم زندگی رو یاد بگیریم بزرگترین گاف زندگیمون رو دادیم .... آره رفتیم و نشستیم پشت میز دانشگاه اونم نه هر رشته ای .... پزشکی خوندیم.
البته دانشگاه رفتن بد نیست .... ما بد اشتباهی کردیم که پزشکی خوندیم .... چون دوستانی که مهندس شدند یا در رشته های دیگه ای تحصیل کردند نه بلا تکلیفی مارو دارند نه به اندازه ما سر خورده شدند .......... البته بقول یه دوستی از دانشگاه رفتن همون خوابگاه و خاطراتشه که مارو نگه داشته وگرنه که تا حالا یه بلایی سر خودمون می آوردیم .....
من اول مهر همیشه برام پر از خاطره است ....( از اول مهر تا امروز فکر کنم ١٠ دفعه نوشتم و تو دم و دستگاه کامپیوترم پاک شده .... که اینم برای خودش بعد ها بشه یه خاطره) .... مخصوصا شروع سال تحصیلی در دانشگاه ......
اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم
پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم
پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم
گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم
گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم
گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم
جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم
گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟
تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم
تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟
علیرضا قزوه
نظرات ()خدا اموات دکتر وریجی ( آقا مهدی خودمون ) رو بیامرزه که جور منو تو این وبلاگ میکشه! من که بین تبریز و شهرستان حیران و ویلانم. نمی دونم کامپیوتر رو اینجا بذارم یا اونجا ! پول لب تاپ خریدنم رو که ندارم ؟! خدا اقا مهدی رو حفظ کنه که منو رو سفید میکنه . خود روح بابای شهیدش رو شاد کنه که دل مردمی رو شاد میکنه .
نظرات ()
سلام
یادش بخیر روز اولی که کنکور قبول شدم توقع داشتم که به من بگن دکتر .... اون روزها روزهای قشنگی بود ولی بار این کلمه واسم یه چیزی بود درحد غرور و نخوت که از بچگی ام بود .........
بازم یادش بخیر که روزهای اول دانشکده همه مون با اون قیافه های داغون و هچل هفت ( البته دور از جون بعضی ها علی الخصوص مدیر همین وبلاگ که الحق با تیپ دکتری یعنی کت شالوار و کیف سامسونیتش مارو کشته بود ) همدیگه رو دکتر خطاب میکردیم و اصرار هم به این امر داشتیم . بماند که سال بالایی ها چقدر به ما میخندیدند و ما هم چقدر حرص میخوردیم ...........
بار اول که روپوش سفید خریدم و در کار گاه دل و روده بازکنی (سالن تشریح ) وارد شدم این احساس درمن شدید تر شد که نه واقعا دکتر شدم ....... هرچند همون بار اول که هوای اطاق تشریح به مشامم خورد سرم گیج رفت و نزدیک بود بالا بیارم و اغلب بچه ها مثل من رنگ به صورتشون نبود و داشتند قافیه رو می باختند ...........
خلاصه تا پایان دوره علوم پایه وقتی که آزمایشگاه یا سالن تشریح می رفتیم دکتر بودیم و از اول دوره فیزیوپاتو لوژی با ورود به بیمارستان اعتماد به نفسمون بیشتر شد و توخونواده و هرجا هر بیماری رو میدیدیم سعی در تشخیص و ارایه پلن درمانی داشتیم .... یعنی که خیلی حالیمونه و نمیدونستیم همه ماجرا به اینجا ختم نمیشه ......
در دوره اینترنی من به هرچی که اسم دکتر و پزشکی روش بود آلرژی پیدا کردم آخه تو بخشهایی مثل جراحی ، ارتوپدی و داخلی اونقده باید کار می کردی که اسمتم یادت میرفت ....... من حالم بهم میخورد از اینکه بهم بگن دکتر .........
تازه وقتی تو دفاع از پایان نامه ام قسم نامه رو خوندم و خودم رو مقید کردم به اجرای اون فهمیدم که چه جایی پا گذاشتم و چه مسئولیت بزرگی رو به گردن گرفتم و فهمیدم چقدر مرتبه بزرگی دارن مردان وزنانی که طبیب آلام بیمانی هستند که چشم امیدشون به اوناست و دونستم که باید سخت تلاش کنم تا حداقل اعتبار و نام پیشینیان رو پاک نگه دارم ..............
والان ........ الان نمیتونم ذهنم رو متمرکز کنم به این اسم و این واژه چون این اسم بازاری شده برای عده معدودی که از رنج و درد مردم بدبخت سوء استفاده کنند و درآمدهای هنگفت به جیب بزنند و کلینیک ها و مطب های رنگارنگ راه بندازند و اصلا براشون مهم نباشه یه پزشک نوپا چه میکنه و برای رسیدن به اهدافشون وارد سیاست بازیهای کثیف میشن و پا روی وجدان نداشته شون و وجدان بیدار جامعه میذارن و باعث تخریب این نام پاک میشن .....
ولی من و دوستان با وجدان حتما یه کاری میکنیم که در آینده هیچ ننگی به این نام وجود نداشته باشه ........
![]()
چو بیمار از شفا سر مست گردد
طبیب از فرط شادی مست گردد
خدا شافی و خود این افتخاریست
که دستی با خدا همدست گردد ....
یا علی ......
نظرات ()سلام
اول شهریور روز تولد مردیه که همه تاریخ به احترامش تمام قد می ایستن و به افتخار اونه که در این روز از پزشک تقدیر میشه .....
البته من به تقدیر از پزشکان در این روز به نهایی اعتقادی ندارم چرا که بعضی از هم لباسای ما در حد تقدیر نیستن ..... اونها آدمهای خود خواهی هستند که بواسطه آلام وبیماری دیگر هم نوعان به پول و پله ای رسیدن و در جایگاهی قرار دارند که به آدمها مثل یه گونی اسکناس نگاه میکنن و در این بین هستند کسانی که بواسطه انجام خلافهای پزشکی اعتبار و عنوانی رو کسب کردند ......
*......... نوشته هام خیلی سیاه شد شما ببخشید .....*
روز یکم شهریور روزتقدیر از مقام طبیب و طبابته .... روز تقدیر از عزیزانیه که اساتید طبابتند و عمر و زندگیشون رو وقف آموزش و پرورش آدمهایی کردند که از جانشون واسه بیمار مایه میزارند و اعتبارشون درمان درد و رنجیه که بیمار در روح وجسمش حس میکنه ... اینجاست که شاعر میگه :
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لحظه بیماری را
هرچند که شفا دست خداست ولی اونم یه واسطه ای میخواد که کسی نیست جز طبیب .... خدا هم میگه :
سخن بینوش و میکن حلقه گوش مباد آنکه ، بنمایی فراموش
نیاید تا به بالینت طبیبی نداری از شفای من نصیبی
که کار من به حکمت هست دائم به حکمت نظم عالم هست قائم
تو بی اسباب خواهی نعمت من بود این عین نقض حکمت من
طبیب تو دوا داده ، خدا داد دوای تو شفا داده ، خدا داد
البته این هم به آسونی بدست نمی آد چون اگه به "هوالشافی" اعتقاد داشته باشی اونی میشی که واسطه شفای خدا به مریض میشی و به اعلا درجه میرسی ....
این شعر هم از دوست عزیزم دکتر سودایی که نقل یه خاطره است .....
با چادرت خانم بپوشان دست پایش
غش کرده و یک استکان شربت دوایش
آقای دکتر!مشکلش درمان ندارد؟
آرامش ما را گرفته گریه هایش
با بچه هایش می نشیند دور این عکس
آنقدر می خواند که می گیرد صدایش
گاهی((سه پنج روزه که بوی گل نیومد ))
گاهی((د ل ما کرده بدجوری هوایش ))
گاهی((الهی طفل بی بابا بمیرد))
اما پشیمان می شود زود از دعایش
از آن زمان که شوهرش را آسمان برد
دنیا به جز حسرت نمی آرد برایش
صد گرگ باران دیده بیرونند تنهاست
فرزند مثل جوجه در باران رهایش
وقتی به هوش آمد زنی که مادرم بود
با گوشی و روپوش افتادم به پایش
عباس سودایی-کاشان
به نقل از وبلاگ آمیز میتی ....................................
نظرات ()سلام
کمک ... کمک ... کمک ...کمک ...کمک ...کمک ...
آخه شما بگین چکار کنم ؟؟؟؟
ساعت ٢ بعد از نیمه شب از تلفن همراهم یه صدایی اومد (نه همیشه گوش به زنگم تلفنم در تمام ساعات شبانه روز روشنه با این تفاوت که وقتی حوصله ندارم فقط صداشو خفه میکنم .... ) ، کورمال کورمال پیداش کردم دیدم یه دوست با مرام که نمیخوام اسمشو بیارم شرمنده بشه پیغام گذاشته :
مرسی خوبم ، تو خوبی ؟ چه عجب یادی از ما کردی ؟ (طرح شرمنده کردن دوستان)
البته امروز بهش زنگ زدم گفتم میخواستی شرمنده کنی زنگ میزدی حالمو می پرسیدی ........... بازم یادم اومد اگه اون موقع شب زنگ میزد هرچی فحش بی ادبی (البته از نظر دستوری نه از جهت بی نزاکتی ) بهش میدادم و خودش شرمنده تر میشد .......
حالا شما بگین با این رفیق با کلاس چکار کنم ..... ؟؟؟؟
نظرات ()سلام
من از چند تا از زفقا خاطره زیاد دارم : یکی از دوستان .... هر چیزی که دلش میخواست میخورد مثلا در اوج سیری اگر بهش ده تا تی تاپ میدادی میخورد بهش میگفتی آخه چطوری میتونی ... میگفت هرچیزی جای خودشو داره ویا گاهی قبل از شام می نشست دو تا کلوچه گیلا ن میخورد بهش میگفتی مگه شام نمیخوری ... میگفت این میره جای خودش و اون میره جای خودش ... فکر میکنم خیلی سوخت سازش بالا بود آخه هرچی هم میخورد چاق نمی شد .
یه خاطره جالب دیگه از این بنده خالص خدا : یه موقعی با سه تا از ... ها هم اطاق بود و آخر شب در یک شب زمستانی سرد با فداکاری تمام یه کتری (اینکه میگم کتری یعنی خیلی کتری بود حداقل ٢ تا ۵/٢ لیتر آب میگرفت ) آب گذاشت برای چای و تا چایش دم بکشه هرسه تا از دوستان هم رزمش خوابیدن .... ودید خودش مونده و این همه چای و یه کتاب درس نخونده و شروع کرد هم زمان با خوردن چای به خوندن دروس سخت پزشکی یه لیوان چای ... دو لیوان چای ... سه لیوان چای .... ..... ..... تا فرداش که من دیدمش و شکم درد گرفته بود پرسیدم چه کردی گفت خوب درس میخوندم گفتم خوب پس چرا اینطوری شدی ؟ گفت نمیدونم .... نگاه کردم دیدم قوری و کتری خالیه گفتم پس چایی ها چی شد گفت همه اش رو خوردم گفتم این همه ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت چیزی نبود فقط شد ١٠ لیوان ... گفتم پس چرا همه اش رو خوردی گفت دیدم چایی اش خوبه حیفه بریزمش دوررررررر .....
آخ که دلم دوباره خوابگاه با گاههای قشنگش رو میخواد ....
نظرات ()با سلام
...... عشق آمد و خانه کرد خالی برداشته تیغ لا ابالی .........
توی خوابگاه خیلی سخت نبود بفهمی کی عاشق شده ، هرکی چل می شد یا کارهای غیر عادی میکرد می فهمیدی عاشق شده ، البته همیشه اینجوری نبود ........
بعضی از دوستان عزیز عشق رسوا داشتند و همه از اول یا حداقل از دومش می فهمیدن طرف عاشق شده و یا حتی عاشق کی شده آخه اونقرر خل بازی در می آوردند که لازم نبود بپرسی قیافه شون داد میزد یا از رفتار بی تفاوتشون حدث می زدی و حتی از خوابیدن شون یا از هر چیزی که فکرش رو بکنید میتونستی بفهمی که طرف عاشقه ، آخه همه بچه ها یه جورایی دچار این مشکل بودند . بعضیها دیر به خوابگاه میرسیدند ، بعضی ها خوب میدیدند، بعضی ها بد میدیدند و زمین و زمون رو گاز میگرفتند ، بعضی کارهای آسونو حتی نمی تونستند انجام بدند ، بعضی ها خیلی رمانتیک میشدند ، بعضی به خیابون متر کردن می افتادند یا حتی شب تو پارک می خوابیدند ، بعضی ها خیلی نوستالژیک میشدند و طبع شعر پیدا میکردند ، بعضی حتی اعتصاب غذا میکردن و یا حتی از صبح تا شام عشق شونو صدا می کردند و از این دست دیوونگی ها ... ( مثل خودم ) ....
ولی خیلیها تا به حد نهایت و دیوونگی نمی رسید کسی متوجه عشقشون نمیشد و حتی متوجه نمی شدی از عاشق شدن چیزی میدونه یا فکر میکردی خیلی حالیش نیست و اصلا تو این باغا نیست . اصلا عشق بازی بچه ها به این حرفها نبود و البته من اصلا تو این باغا نبودم که برم ببینم کی کیو میخواد یا کی چیکار میکنه عوضش چن تا آدم چرچیل داشتیم که فقط پی در آوردن ارتباطات دوستان و رسوا کردنشون بودن . و البته وقتی عشقی قرار بود سر به مهر بمونه مطمئنا حتی اونا هم از ایی داستان شیرین با خبر نمی شدند ....
در این بین بودند دوستانی که کلا نه به خاطر کسی یا چیزی ولی عاشق بودند و این جزو رفتار و سکناتشون بود و از این رو همه دوستشون داشتند .......
این متنو یه جا دیدم و برای شما یادداشت کردم :
زمان بس کند می گذرد
برای آنان که در انتظارند
بس تند می گذرد
برای آنان که می ترسند
بس کوتاه ا ست
برای آنان که سر خوشند
و بس طولانی است
برای آنان که در اندوهند
اما ابدی است برای آنان که عاشقند
پس عاشق باشید ...
نظرات ()سلام
یکی از خاطرات خوب دوران تحصیل دانشگاهی همه میتونه جشن فارغ التحصیلی شون باشه که هرچن مختصر یا بد ولی باید بر گزار بشه ما هم به رسم تمام دانشجو ها و تمام پدر و مادر ها احترام گذاشتیم و تقریبا آخرین روزهای درسمون با همت بچه های ورودی و چندین سال بالایی که باما در تدارک جشن دو سال قبل بچه های دانشکده بودند یه جشن مفصل و البته ازجیب بچه های خودمون گرفتیم و تمام خاطرات چند ساله تحصیل در رشته طب رو مرور کردیم بخصوص وقتی عباس سودایی رفت روسن و شعر در باره بچه هارو خوند:
انگار همین دیروز آغاز سفر بود ٧٣سال شروع درد سر بود ....
(احتمالا تو یکی از همین پست ها شعر کامل رو بذارم ) وما تا اوج رفتیم ....
بعد از جشن بود که تازه دلم گرفت ... گریه کردم به اندازه چندین سال رفاقت و هم دوستیی که منو رسونده بود به اینجا وتازه قدر تمام لحظاتی رو که از دست داده بودم رو میفهمیدم .... اون شب خوابگاه برام خیلی گنگ بود اون شب به اندازه ٧ سال نه ٧٠ سال تنگ شد اون شب رو هیچ دوست ندارم چون تمام آشنایی هام به فراغ بدل شد و من ........
بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی
عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی
روزهایی همه محبوس در انباری خانه
خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی
رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا
با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی
مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من
گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی
تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم
کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی
عشق را تجربه می کردم در ساعت انشا
شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی
نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل
ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی
اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون
رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی
این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده
آن یکی را سرطان کشت، سلامی ... نه، سلیمی
این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه
آن یکی قصه نویسی شد در حدّ حکیمی
آن یکی پنجره ای وا کرد از غربت فکّه
این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی
این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران
این یکی باز منم در چمدان های قدیمی...
علیرضا قزوه
نظرات ()سلام
من باز مثل قدیما مثل خردادماه های دانشگاه مثل زمانهای امتحان به هم ریختم ، استرس دارم و بدخواب شدم همه اش دنبال یه کار میگردم که انجام بدم فکر میکنم عقبم و امتحان دارم ..........
امتحان تو خوابگاه رسم خودش رو داره ، با درس خوندن خالی نمیشه کار رو پیش برد باید زنده باشی و دوستات هوات رو داشته باشند (همکاری کنند) تا موفق بشی و البته این تجارت دو طرفه ایه که سودش تو کارنامه دوطرف میره ........
البته میدونید که به این راحتی نیست :
١) امتحانها با هم فرق دارند : امتحانهای حفظی ، درک کردنی ، فرمولی ، عملی و .....
٢) درس خوندنها با هم فرق دارند : چند وضعی ، پشت میزی ، کتاب خونه ای ، بالکنی و .....
٣) وقت درس خوندن ها با هم فرق داره : شبانه ، صبحگاهی ، روزانه ، پاره وقت ، تمام وقت ، درس نخون و .......
۴) مراجع درس خوندن هم با هم فرق داره : کتاب مرجع ، کتاب خلاصه مرجع ، کتاب خلا صه در پیت ، جزوه ارایه شده استاد ، جزوه محمود حجازی ، جزوه خانم پیوره ، جزوه خودم و .......
۵)تعداد امتحانها هم با هم فرق داره : دو روز در میان ، یک روز در میان ، هر روز ، روزی دو یا سه امتحان و ......
۶) ساعت امتحانها هم با فرق داره : 8صبح ، 10 صبح ، سر ظهر ، بعد از ناهار ، عصر و ......
7) امتحان گیرنده هم مهم بود : مراتی ، اون تپله که اسمش یادم نیست ، مسئول زیراکس ، مسئول آزمایشگاه و .....
8) استاد مربوطه و سوالاتش : دکتر دورودی ی ی ی ، دکتر رخشان ، دکتر پور فرزام ، دکتر شریعت پناهی ، دکتر برزی ، دکتر عظیمی ، دکتر مرتاض ، دکتر طاهری ، دکتر معین ، دکتر ترکستانی و ......
9) آدم ها هم با هم فرق دارند : مهدی وریجی ، محمود حجازی ، علیرضا باقرزاده ، محمد پریخانی ، بهرام بیرامی ، مهرداد بابایی ، اسماعیل جلیلی خواه ، عبدالمجید محمدیان نسب ، علی ذوالفقار زاده ، علی جمشیدی ، باقر داراب پور ، محمد افضلی ، سید رضا هاشمی ، حسین عاملی ، علی کریمی پرویز رمضانی ، محسن محمد پور و ........
10) و چیزی که مسلمه نمره ها با هم فرق داشت : 19 ، 17.25 ، 16.33 ، 15.80 ،13.12 ،10.03 ، 9.86- ،
7.18- و ......
پس دیدید که همه این عوامل و عوامل پس پرده مثل هم اطاقی ، هم درسی ، خانواده ، بیماری ، وام دانشجویی ، ازدواج ، پول تو جیبی و ...... باعث می شد معدل کارنامه یک نفر با بقیه فرق کنه یا خدای ناکرده مشروط و اخراج بشه .......
................... آه خدای من یه چیز اساسی و تاثیر گذار رو فراموش کردم ....... فکر میکنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...... ت ق ل ب ....... بله اصل اساسی بعضی ها در تمام یا بعضی امتحانات که باعث میشد بتونن نمره بگیرند از یه درس یا تمام درسها ، و البته خودتون میدونید که تموم آقایون برای اینکه قبول بشند تقلب میکنند و خانومها برای اینکه نمره خوبی بگیرند تقلب میکنند که الحق در کارشون هم خبره تر هستند .
حالا نمیدونم معدلم خرابه یا یه جای کارم گیره که اینقدر در تلاطم هستم و لی با این نوشته یکم آروم شدم
تا بعد ......
نظرات ()قسمت سوم : خلوت و راز و نیاز
یادش بخیر عصرهای جمعه نوار نیلوفرانه افتخاری رو می ذاشتم توی ضبط خوشگل شهابم و به غروب آفتاب خیره می شدم و باهاش زمزمه می کردم :
یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن
جوان بودیم و پاک . چراغ دلم با غمزه یار روشن می شد و روحم با مسیحا نفسش گرفتار. هوای دودآلود تهران با این حال و هوا پاک می شد و من میبرد تا اون ته تها تا جنوب تهران تا شابدوالعظیم تا حرم امام. باد میون برگای درختای چنار حیاط خوابگاه ناز می کرد و من به آسمون نیاز. نرده سرد بالکن زیر دستام می لرزید و گرم می شد. واشک که گل واژه گلایه های مستی دل بود بی اختیار صورتم رو تر میکرد و برای باد گردن آویز مرواریدی می شد و پرواز می کرد.
وای وای نوار دود عود استاد شجریان رو نگو وقتی که می خوند ( تو همون بالکن تو همون ساعت) :
ای یوسف خوش نام ما
خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما
ای بر دریده دام ما
ای یار ما عیار ما
دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما
بستان گرو دستار ما
و نغمه آواز منو می برد تا اوج لذت تا اوج حظ. تازه اگه عاشق بودی که یه عالم دیگه داشت. وقتی جوونی این احساسات خیلی عالیه اصلا پاک کننده است طاهر ه. سنتم که میره بالا واسه درک عشق آسمانی و الهی خیلی کمک میکنه.
الان که 35 سالمه می فهمم اون دو بیت آخر یعنی چی ! البته با اون پیش زمینه جوونی که گفتم.
راز نیاز شبانه رو هم که نگو ما که نداشتیم ولی بچه هایی که داشتن میدونن تو اون بالکن با اون صفا از اون بلندی چه حالی داره . وقتی که می شینی پشت نرده بالکن انگار که نشستی پشته میله های زندون دنیا و از خدا رهایی می خوایی.
وقتی که از دعا و راز و نیاز فارغ می شی و بر میگردی اتاق انگار که از شب قدر داری برمیگردی فکر میکنی که پاک پاک شدی.
اگه اهل موسیقی سنتی هستید و اهل راز و نیاز با خدا شما هم امتحان کنید.
نظرات ()سلام
میگن تودعوا حلوا خیر نمیکنن بخاطر اینکه دعوا خیری واسمون نداشت کمتر دعوا می افتادیم ولی بعضی وقتها اتفاق می افتاد دعوا و جرو بحث و ........ روم نمیشه بگم ...... روم نمیشه بگم ....... روم نمیشه که بگم بزن بزن هم داشتیم و خوشبختانه تا فجاعت نکشید ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مگه نگفتم تودعوا حلوا خیر نمیکنن
شما ایجا چه کار می کنید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
نظرات ()